انتظار

نویسنده: مریم *

 

انتظار

نغمه های خیس باران تمام وجودم را فرا گرفته است.

و مرا به انتظار می خواند

تیك تاك ساعت دلم را می لرزاند

و دیگر جانی برای شعله شمع باقی نمانده است!

نگاهم بر قاب عكس گوشه طاقچه می افتد

كه غبار سالها انتظار را بر خود گرفته

اما هنوز می خندد

اما چشمان من گریان است

و شاید هم می خواهند شفاف باشند

پنجره را باز می كنم

نگاهم در شاخ و برگ های سرو گم می شود

و او نیز مرا به انتظار می خواند.

 

() نظرات

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic